X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری


یکسری حرف های نگفته

حرف های کسی که فکر می کنه خیلی خوشبخته

نوشته شده در سه‌شنبه 2 فروردین‌ماه سال 1390ساعت 08:39 ب.ظ توسط khanomi||

.سلام...


چه روز های جالبی بودن این چند رو ز!


روز اول:


الو....  


الو...


سلام خوبستین ...


خوبی مریم ؟


مرسی ممنون شما خوبستین؟


مرسی...ببین من ساعت 10 دم خونتونم خوب


؟ آره دیگه ..


پس 10 زنگ بزنید من بیام پایین...


ساعت 10 تا(10:15)تقریبا تو راه بودیم حرف زدیم ...


صدای رادیو رو تا ته بلند کرد ...


نمی دونستم چی بگم


کم کنه دوسش دارم اصلا اصلا حتی احتمالم بدم یه کاری ناراحتش می کنه انجام نمی دم


گفتم:من ظهر نتونستم بخوابم..  


گفت :خوب پس رادیو رو خاموش کن بخوا


ب آروم رانندگی می کنه...


خوابیدم ..فکر کنم 5 دقیقه آیا اسمش خواب بود؟


؟ دانشکاه امام صادق! کجا میرید!!؟؟


؟ توی پارکینگ! پارکینگ!!؟؟


چه جای با کلاس!


خوب چرا همین جا نمی پیچید؟


خلاف!


خوب حالا اشکالی نداره!


چی اشکالی نداره ؟ امام گفته تخلف حرام!


می خواستم مثل همیشه بحث رو شروع کنم ولی خسته بودم


آخه خیلی خوشم میاد هم من هم خودش بحث سر اعتقاداتمون


رفتیم داخل ...


ی جایی پیدا کردیم


کنار دیوار جلوی پنجره!


همین جوری حرف زدیم


از خودم از اعتقاداتم از بقیه از مدرسه از...


شلوغ شد .. یه دختر اومد گفت میشه یه ذره جابه جا شید من و خواهرم بشینیم.


من گفتم حتما ...بیاین اصلا شما جای من بشینی


د من می رم اون جا ...


دیگه نشد حرف بزنیم. .


دعای جوشن شروع شد تا 70 بیشتر نخوندن!


گفتن باشه بعدا...من ندیدم بعدا رو شاید بقیه دیدن


یکی اومد ابو حمزه خوند...


یه خط می خوند 3 خط حرف می زد...


پیش خودم گفتم چقدر طرف با سواد خوب اگه می خواستن حرف های تورم توی دعا می


نوشتن . ..


خسته شدم بستم کتاب رو


به مامانم زنگ زدم


سلام


سلام


خوبی؟


مرسی


خوب چه خبر؟


هیچ چی حوصلم سر رفت زنگ زدم مزاحم که نیستم؟


نه بابا..


خوب چی کار کردید؟


کجا رفتید؟ (و حرف هایی دیگر!)....


کاری نداری دیگه؟


نه دیگه 


خداحافظ


خداحافظ


التماس دعا


یکی حرف میزنه راجع به آفرینش!!!!!


یه چیز هایی می گه !


من تا حالا نمی دونستم این قدر منجمان بی سوادن...


باید بیان این یارو رو کشف کنن به خدا .. قرآن به سر گذاشتیم برگشتیم ...


فرداش


سلام


سلام


خوبی؟


مرسی می گم همون 10 خوبه امشبم بیام؟


نه من امشب افطاری باید برم مدرسه!


چی شب قتل؟


مگه چه اشکالی داره!!!؟می خوان جوشن کبیر بخونن


باشه پس من میام اونجا دنبالت


باشه 10:30 تموم میشه شما 10 بیاین...


رفتم مدرسه!


افطار کردیم ...خندیدم حرف زدیم!



حواسم نبود اس ام اس اومده بود بعد دستم خورده بود رو صفحه خونه رو گرفته بودم!


بعد 1 ساعت فهمیدم گوشیم تمام این مدت روشن بوده و خونه اشغال صدام هم می رفته...:)


چه جالب!


نیم ساعت زود تر پاشدم اومدم بیرون دختر خالم زنگ زد..


سلام


سلام


ما اونور خیابونیم بیا!


چه جالب ...هچ کی به من نگفته بود دختر خالم هم میاد!خوشحال شدم دیدمش!(البته این دختر


خالم با اون یکی فرق می کنه!)


با مانتوی مدرسه رفتیمهمون جای دیروزی


همون جای دیروزی نشیتیم


همون آقای دیروزی اوم


د دعای جوشن هم مثل دیروزی تا آخر نخوندن تا 80


اگه شب احیا یه روز اضافه می شد با این پیشرفتشون روز آخر یه دونه تا آخر می خوندن..:)


دوباره جام رو دادم به یکی دیگه


دعام با خط درشت بود دادمش به همونی که جامو بهش دادم(کتاب برای خودم نبود تازه :)...


تشکر کرد


بعد 5 دقیقه پرسید


شما مشکلی ندارید دعا کنم ؟


حواسم نبود!


گفتم :مرسی


کاشکه میگفتم یه چیزی


ولی فکر کنم دعا کرد


معلمم دیدم !


خیلی باهال بود...همونی رو که دوست داشتم اگه یه معلم بینم اون باشه!


حیف شلوغ شد نشد برم پیشش


برگشتیم مثل دیروز


دختر خالم:ا !!!چرا همین جا دنده عقب نمی رید؟


مادر بزرگم:حرام!


دختر خالم:حرام!!!؟؟؟نه بابا تخلف رانندگی!اونم که الان نصفه شب مشکلی نداره!


مادر بزرگم:حرام حرام!شب و صبح نداره! امام گفته...


یاد بابام می افتم که یه بار راجع به ago و super ego (نمیدونم این اگو همون اگو !املاش رو


مطمئن نیستم:)


می گفت super ago مثل کسی می مونه که ساعت 3 نصفه شب میرسه به یه چراغ قرمز هیچ


کس هم نیست باز وایمیسه!!!!!


agoکسی که  توی اون شرایط وای نمیسه


اما در کل رعایت می کنه


یه حالت دیگه هم گفت که به یاد ندارم...


رفتم خونه ی مادر بزرگم مثل دیروز...


تا ظهر همون جا موندم مثل دیروز..


فرداش


سلام


سلام


خوبی؟


مرسی...امشبم ساعت 10؟


نه...امروز ... (دختر خالم) توی ادارشون افطاری داره


شب قتل؟؟؟:d


نمی دونم والا ...


ساعت 10:30 خوبه...ما اونجاییم


باشه...


پس تابعد


تا بعد


ساعت 10:15 با مامانم


مریم امشب با من میای؟


نه اخه قول دادم..


کجا میرین ؟


همون امام صادق ...کجا می ری؟


من میرم همین جا طبقه ی 12


شوخی می کنی؟این جا کسی برنامه داره؟


نه فقط روز سوم...نمی تونی بیای؟


نه اونجا راحت ترم یکم...تو نمیای با ما ؟


نه من شاید تا آخر نشینم زود برگردم...


باشه ..


نسکافه میخوری درست کنم؟


نه دستت درد نکنه


بابا می خوری؟


آره ولی بزار سرد بشه تو یخچال!  


داداشم:من هم که آدم نیستم؟!


نه حالا شما هم اگه می خوری درست کنم ...


نیکی وپرسش؟..


10:40


مریم من دارم میرم 


فعلا


نه


صبر کن منم منتظرم بزار اون ها که اومدن با هم بریم...


زنگ زدن ...


دوباره همه چیز مثل دیروز...


ولی یه چیز جالب !


یه فکر جالب داشت


م یکی از همین سریال ها رو می دیدم چند روز پیش که طنز بود


بحث شده بود  بین یه پسر و دختر که ما آدم ها وقتی یه کار خوب می کنیم به خاطر خودمون...


چون یه حس خوب بهمون می ده


دختر هم میگفت اصلا این جوری نیست من وقتی یه کار خوب انجام می دم 


برای خود طرف مقابلم...


پسر چند تا مثال آورد بعد گفت :


ببین توی همه ی این ها ما خودمون هم کلی خوشحال شدیم.. پس برای خوشحال کردن خودمون


دختر فکر می کنه


بعد فردا زنگ می زنه به پسر ...


(ببین من همین الان یه کار خوبی کردم که اصلا برای خودم نبود )


چی کار کردی؟


رفتم نشستم تو پارک تا یه 


زنبور من رو نیش بزنه


پسر یکم فکر میکنه بعد باحالت طنز می گه زنبور ها که نیش می زنن میمیرن!!!!:)


و این شد یه قسمت طنز داستان!


حالا داشته باشید این داستان رو تا بعد


همین جوری تو حیاط بودیم


که من نزدیک بود خوابم ببره!


پاشدم به بهانه ی آب راه افتادم...


رفتم داخل دنبال آب...


بالای کلمن وایسادم تا دوساعت دستم روی دکمش بود داشتم واسه


همه آب می ریختم تا بالاخره  نوبت خودم شد!


بعد از یه 20 دقیقه برگشتم!


مریم رفتی یخ رو بشکنی آب کنی بخوری؟چرا این قدر دیر اومدی.؟(جمله رو!)


..هیچ چی همین جوری طول کشید...


رفتم توی فکر یاد 2 روز قبل افتادم که جامم به بقیه دادم از خودم بدم اومد


چون همه ی اون کار های خوب یه حس رضایت بهم می داد تازه فهمیدم چقدر درست بود  


واقعا اون کارها رو کردم برای یه حس لذت!!!چه خود خواهی ای!!!


نمی دونم!


دیگه نباید کار خوب کرد؟خود خواهی؟ نمی دونم! شما می دونید؟  


.......................................................................

پی نوشت 1:طولانی شد متنم می دونم ولی خوندنش 12 دقیقه طول می کشه!


پی نوشت 2:نمی دونم شاید بستم این جا رو سال داره شروع می شه...


حوصلم هم سر رفت از این جا!  


پی نوشت 3:راضی نبودم از آپه ...کلا دوست داشتم آپ کنم ....ببخشید اگه خوب نبود!


پی نوشت 4:نمی خوام این بار جمله ی قشنگ بذارم(برای تنوع!)


5:فعلا!:)  

نوشته شده در دوشنبه 23 شهریور‌ماه سال 1388ساعت 07:12 ب.ظ توسط khanomi| نظرات (51)|

سلام خدا جون...

چقدر دلم برات تنگ شده بود و دوست داشتم باهات حرف بزنم..نمی شد تو هم جواب من رو بدی و باهام حرف بزنی؟می دونی دیروز داشتم به این فکر می کردم کاشکه می تونستی سالی یک بار با همه ی مردم زمین حداقل 15 دقیقه حرف بزنی...اگه این جوری بود خود من همه ی سال می نشستم منتظر اون 15 دقیقه ای که نوبتم...

خدا جون می دونی چی بهت می گفتم؟می گفتم ببخشید...ببخشید بابت همه ی نا شکریام

 تو این همه بهم چیز های خوب دادی و من هیییییچی!آخه مگه می شه؟شده دیگه...می دونم خیلی بنده ی بدیم...می دونم خیلی اذیتت کردم بابت اون همه چیز های خوبی که بهم دادی برات هیچ کاری نکردم...نه برای تو ونه برای هیچ کدوم از بنده هات...خدا جون من خیلی بد بودم..دوست دارم خوب بشم... دوست دارم همه ی حرف هایی که زدی رو گوش کنم...ولی خوب نمی شه به خدا...یکم سخته می دونم..آره می دونم ما کلی کار های سخت تر رو انجام می دیم...همیشه می گفتم این چیز ها اصلا مهم نیست مهم اینه که آدم قلبش با خدا باشه...خدا جون تمام این مدت زندگیم با تمام وجودم ازت خیلی چیز ها رو خواستم تو هم تک تکشون رو بهم دادی..آخ که توچقدر مهربونی....اما من چی؟منم باید یه جوری ازت تشکر می کردم!به یادت بودم همیشه همیشه وقتی به چیز هایی که خواستم می رسیدم به یادت بودم به یاد لحظه ای که ازت اون چیز و خواسته بودم...ولی احساس می کنم کافی نبود...هیچ وقت خودم رو برای شب های قدرت آماده نمی کردم...همیشه منتظر بودم یه چیزی بشه و تا صبح بیدار بمونم و تو هیچ وقت نمی ذاشتی من این شبا رو از دست بدم...اما امسال خودم آماده شدم ازت می خوام کمکم کنی...کمکم کنی (نمی گم دوباره چون هیچ دفعه ی اولی نبوده...)به حرفات گوش کنم ...به صبرت احترام بذارم ...

خدایا تو بهترینی...بهترینی که غیر قابل مقایسست....بهترینی که من دارم....بهترینی که بهم اجازه میده حس کنم خوشبختم...خدایا الان یه دفعه بی خودی  ازت ناراحت شدم...شاید هم به خاطر همین اومدم این پست رو بزارم تا از دلت در بیاد..ببخش من رو ...می گن از بزرگ ترین گناه ها اینه که نا امید بشیم از بخشیده شدن...پس من می خوام همه ی این خوشبختی ها رو داشته باشم و نگهشون دارم فقط یه چیز اضافه می خوام...یکم نزدیک تر بشم...احساس می کنم دور شدم تازگی ها...این دوری رو ماه رمضون خیلی قشنگ فهمیدم...

.................................................................................................................

پی نوشت:هیچ چی!

.......................................................................................................

پی نوشت 2:ساناز جان جای نظرت رو درست کردم...:)




بعدا نوشت:التماس دعا...

 


نوشته شده در دوشنبه 16 شهریور‌ماه سال 1388ساعت 06:50 ب.ظ توسط khanomi||

سلااااااااااااااااااااااااام.....سلام..سلام

این دفعه می خوام یه سفر نامه بنویسم تو مایه های تایلند البته یکم بهتر و همراه باعکس!

جمعه صبح حدود 9 صبح حرکت کردیم

من همیشه از این جغرافی بدم می اومد ولی تازه فهمیدم چقدر کاربرد داره!

این داداش من هر وقت پیاده می شدیم دوباره می خواستیم سوار شیم با توجه به ساعت و مسیر

می رفت یه طرف میشست که سایست!ولی من وقت برگشتن تلافی کردم!

از تهران تا اصفهان یه طرف ، پیدا کردن چادگان هم یه طرف!

با هزار بار بالا و پایین رفتن بالاخره راه رو پیدا کردیم...

بعد داخل شهر رفتیم  توی یه مجموعه ی خیلی بزرگ...ک

لا جای سرسبزی بود...مثل این که اداره ها و سازمان های مختلف توی اون محوطه

قسمت های مخصوص به خودشون رو داشتن ...

البته یکسری ویلاهای خصوصی هم بود...خیلی جای خوش و آب و هوایی بود

و قشنگ بود اما خوب یه چیز بود تو مایه های ویلا ....نه کسی میومد مرتب کنه اصلا هیچ چی!

البته هی اولیا می گفتن که از سرتان هم زیاد اما ما این فکر رو نمی کردیم....

خلاصه با کلی چک و چونه راضی شدن که  بعد 2 روز بریم اصفهان..

از آن جایی که خیلی خیلی داخل ویلا تخت داشتیم  (حدودا 7 تا!)

 و حوصله ما و دختر عموم اینا سر رفته بود دعوت کردیم اون ها هم تشریف بیارن

از تهران!تون ها هم پایه...

شب  اول که خودمون بودیم فقط فقط استراحت کردیم

یه سرم به سد زدیم و برگشتیم...شب دوم هم نسبتا خوب بود اما از اون جایی که

رستوران خوب در نزدیکیمان نبود  تصمیم گرفتیم خودمون غذا درست  کنیم

و بابای من از اون جایی که همیشه طالب تنوع

تصمیم گرفت تا زمانی که اینجاییم خودش غذا درست کنه!

خیلی خوب میشد غذاش ولی بعد که وارد آشپزخونه میشدید فکر میکردید یه

دعوایی زلزله ای چیزی رخ داده ...

شب دوم هم به خوبی سپری شد تا ساعت 1:30 ...2 صبح حکم بازی کردیم

خیلی به نظرم بازی مسخره ایه چون بیشترش به شانس بستگی داره...

مثلا دست بابای من همیشه (میگم همیشه واقعا منظورم همیشست!)پر حکم وآس و شاه و بی بی میشد!

آخه بیچاره بقیه (بجز یارش) هر چقدر هم تیز هوش باشن چی کار می خوان بکنن؟؟!!

البته برای وقت تلف کردن و خندیدن خوب...

 توی محوطه دوچرخه داشت که من هروقت خواستم برم سوار شم یه چیزی شد نرفتم ....ا

ای خدا!چقدر دلم برای دوچرخه سوار تنگ شده بود

فرداش بعد از ناهار حرکت کردیم اصفهان ...

من اصلا حواسم نبود برای این جا عکس بگیرم  آخرین لحظه یه چند تا عکس گرفتم

که با بقیه ی عکس ها میزارم توی ادامه مطلب

آخ جون بالاخره رسیدیم اصفهان!!!!

یه 1 ساعت استراحت کردیم حدود ساعت 6:30 ، 7 بعد از ظهر بود که رفتیم

توی چهار باغ راه رفتین و گشتن

 برای این که عذاب وجدان نداشته باشیم گذاشتیم افطار که شد رفتیم سراغ خوراکی ها...

یک غذایی خوردیم،که بابام می گفت قبلا هم خوردی بهش هم میگفتن بریانی ولی نمی دونم

چرا من هر چی فکر کردم یادم نمیومد...هرچی بود خیلی خوش مزه بود...

به نظر من خیلی اصفهان شهر قشنگی هم مردمش با فرهنگن هم تمیزُ هم زیبا ...

یه چیز جالب هم که بود دوچرخه اجاره میدادن میتونستی کرایه کنی باهاش هر جا می خوای بری

من واقعا ندیده بودم(توی کشور خودمون البته) بشه دوچرخه رو وسط شهر کرایه کرد

بعد بشه باهاش توی شهر هم تردد کرد...

بعد پیاده رفتیم سی وسه پل قبل از این که بهش برسیم همش در تلاش این بودم که بشمرم ببینم

واقعا سی وسه تا هست یا نه

بعد به نتیجه رسیدم مثل این که واقعا33 تاست البته من فکر کنم خطا داشتم چون 32 تا شمردم

بعد که رسیدیم به پل با کمال تعجب مشاهده کردم همه همین جور دارن روی پل راه میرن

بعد جویا شدیم علت این را که چرا همه همین جور دارن روی یک همچین آثار باستانی ای

راه میرن و آشغال می اندازند و پاسخ شنیدیم که در قدیم با ماشین هم روش تردد می کردن...

همین جواب بس بود برای قانع شدن

زاینده رود هم جای شما خالی ، خالی خالی بود کیف می داد توش یه دست فوتبال بازی کنیم

ولی خوب چون ما توی چادگان آب دیده بودیم از خیر آب اون جا گذشتیم...

فرداش هم به یک سیرکی رفتیم خیلی خیلی خیلی جالب بود با این که حداقل امکانات رو داشتن

خیلی خوب برگزار کردن!

اما من همش در حال سکته کردن بودم که مبادا بر سر این افراد بلایی بیاد ،

این قدر که غیر استاندارد بود

سیرک چون توی فضای باز بود میشد آسمان رو نگاه کنیم ...

ماه رو از جایی که ما نشستیم نمی شد دید ولی ستاره ها رو چرا...خیلی پر ستاره نبود

اما ستاره هاش خیلی بیشتر از تهران بودن...من وقت هایی که میرم توچال

تمام راه دنبال یه ستاره میگردم آخرشم تا پیداش میکنم این قدر نورش کمه زود گمش میکنمL

قبل از سیرک هم رفته بودیم منار جنبان وچهل ستون وموزه ی هنر های معاصر و

دوباره برگشتیم چهارباغ و من هنوز دوچرخه سوار نشده بودم

 بعد هم رفتیم برای تمام خانواده گز خریدیم

وقتی که رسیده بودیم کنار منارجنبان همه منتظر یه چیز خیلی خیلی عجیب بودیم

چیزی در حد زلزله ی 12 ریشتری ! وقتی که مناره ها رو تکان دادن همه همین جور

مات و مبهوت داشتن به مناره ها نگاه می کردن بنده هم گفتم چقدر بی مزه

داداشمم گفت خیلی [...]هستی این چیزیه که نظیر نداره توی دنیا بعد تو کنارش واستادی میگی بی  مزه!!

روز آخر هم که داشتیم بر می گشتیم  صبحش رفتیم کلیسای وانک و باغ گل ها ...کلیسا خیلی خیلی جالب بود..و من هنوز دوچرخه سوار نشده بودم

در کل اصفهان به نظر من خیلی بهتر بود شاید چون بالاخره یکی میومد اتاقت رو سر و سامون بده

اما جدا از شوخی خیلی شهر قشنگی بود...

.......................................................................................................................................................

پی نوشت 1:عکس های منارجنبان وچهل ستون و باغ گل ها وموزه ی هنر های معاصر(البته فقط یه 2تا عکس پوستر که به نظرم جالب اومد)و چادگان هست توی ادامه مطلب از سیرک و کلیسا هم نمیشد عکسبرداری کرد..

پی نوشت 2:الان توی بالکن نشستم به شدت هم داره به سرم آفتاب میخوره اگه دیدید کمی و کاستی ای داره بزارید به حساب این آفتاب...

پی نوشت 3:یه جایی نوشته بود خوبه که به آدم هایی که دوسشون داریم نیاز داشته باشیم چون دوسشون داریم نه این که دوسشون داشته باشیم چون نیازشون داریم...

پی نوشت 4:نماز روزه های همتون هم قبول باشه...

پی نوشت 5:از وقتی ماه رمضون شروع شده دیگه کمتر دوستام رو میبینم تلفن و کامپیوترم که دیدن از نزدیک نمیشه

خیلی دلم براشون تنگ شده یه جور هایی هوس کردم دوباره سال شروع شه!

پی نوشت 6:من هنوز هم دوچرخه سوار نشدم...به قول مامانم من هرچقدر هم همه چیز خوب باشه آخرش یه چیز پیدا میکنم بهش گیر بدم

پی نوشت7:تا بعد خداحافظ


ادامه مطلب
نوشته شده در پنج‌شنبه 12 شهریور‌ماه سال 1388ساعت 05:22 ب.ظ توسط khanomi| نظرات (42)|

سلام...


خوبین خوشین سلامتین؟


من نمی دونم چرا هر وقت می خوام آپ کنم این قدر دیر این کار رو میکنم!!؟؟


اومدم یه ذره حرف های دلم رو بزنم و این که یه یادی از وبم بکنم یه وقت نپوسه بیچاره:)


بالاخره تابلویی که دنبالش بودم رو پیدا کردم اینم عکسش(فقط ببخشید نورپردازیش خوب نبود)



خبرای خوب این مدت زیاد بهم رسید و البته یه اتفاق بد هم افتاد و چون من عادت ندارم اتفاق بد رو بنویسم اون خوب هارم نمی نویسم:)


راستی نماز روزه های همتون هم قبول باشه!

خیلی سخت شده روزه گرفتن من که دم افطار در حال غش کردنم! بقی ی  روز هم این قدر بی حالم خوابم!وای چقدر خوبه این مدتی که درس ندارم!


میگم بچه ها خیلی مهربونن هی بگین نه!(البته تا حالا کسی نگفته نه:))


همون دختر خالم که گفته بودم!همش برام میل می زنه I miss u بعد اون همه آدم باهاشن نمی گن یه میل خالی بزنن!...


آخ دلم تنگ شده برای پدر بزرگم...حیف که الان نیست ولی نمیدونم چرا یادش افتادم شاید چون اونم خیلی مهربون بود...

وقتی که بچه بودم یه بار از خودم پرسیدم ای خدا چرا به بعضی آدم ها میگن بد؟خوب وقتی میبینن یه کاری بد نباید انجام بدن دیگه!!در نتیجه همه باید خوب باشن!ولی چرا نیستن؟؟

فکر کنم الان فهمیدم ...خودم رو مثال میزنم خودم خیلی وقت ها کارهایی میکنم که میدونم غلط ولی انجامش میدم...بعد یاد همون سئوال بچگی هام میفتم...آخه بهتر خواستن ...بیشتر خواستن جزء خصلت های ماست چقدر سخت میشه جلوش رو گرفت...اصلا شاید به خاطر همینه که این همه اشتباه مرتکب میشم؟اصلا شاید به خاطر همینه که فکر میکنیم خوشبخت نیستیم یا شک میکنیم؟


میرم یه چند روز مسافرت(چادگان)طرف های اصفهان من خود اصفهان رو خییییییلییی دوست دارم اما این جایی که می خوایم بریم رو نمی دونم چه جوریه...ما هروقت می خوایم بریم مسافرت این قدر یه دفعه ای میشه که وقت نمیشه وسایلمون رو جمع کنیم نمی دونم این دفعه چه جوری شد که این همه از قبل میدونم!!!اگه بریم از 5شنبه جمعه میریم تا 4شنبه 5 شنبه اصلا زمان دقیقش رو نمیدونم ولی سعی میکنم از همون جا هم هی بیام بسرم به وبم...



پی نوشت 1:خوشبختی مانند عطر است نمی توانی بدون بهره بردن چند قطره آن به دیگری بدی

(جیمز ون درزی!من که نمیشناسمش!!:))


پی نوشت 2:بابت همه ی نظرهاتون و این که به یادمنید ممنون


پی نوشت 3:ببخشید اگه من گاهی بد قولی میکنم دیر و زود میاد سر میزنم بهتون:(


پی نوشت 4:آخ چقدر سخت مهربون بودن!


پی نوشت 5:اون چند روزی که مسافرتم لطفا نزارید این وبم احساس تنهایی کنه ها!!


پی نوشت 6:تا بعد..خداحافظ


ادامه مطلب
نوشته شده در سه‌شنبه 3 شهریور‌ماه سال 1388ساعت 09:55 ب.ظ توسط khanomi| نظرات (51)|

سلام....

خیلی وقت بود ننوشته بودم دلم برای نوشتن تو این وب تنگیده بود

ولی خوب علت اصلیش برای اولین بار این بود که (چی بنویسم؟)

بعد یادم اومد چند روز پیش دختر خالم اومد خونمون

خیلی باحال بود!!(و شیطون البته!)

خاطره و تجربه ی جالبی بود

باهم رفتیم استخر هیچ کس نیومد فقط خودمون بودیم

از خودم نا امید شدم...چه انرژی ای!بیرون هم نمیومد به زور و هزار قول اومد بیرون(البته قول های ساده نه مثل ما آدم بزرگا سخت سخت!)

بعد اومدیم بالا خونه به خاطر یه کاردستیش که من کاملا ناخواسته یه ذره (واقعا یه ذره)خرابش کرده بودم یک گریه ای کرد که من تصمیم گرفتم تا عمر دارم به وسایل بچه ها دست نزنم که هیچ  نزدیکشون هم نشم!ولی خوب بیچاره دید چقدر من شوکه شدم خودش اومد ازم معذرت خواست یه جوری جمعش کرد!

(توجه کردید چقدر بچه ها مهربونن؟)

حالا چرای این که اصلا این دختر خاله اومد خونمون و من مفتخر به نگهداریش شدم این بود که خالم بعد از سه ماه برگشت ایران ...

همش هم هی غر میزد این جا از وقتی وارد میشی بهت استرس وارد میشه میای فرودگاه استرس میای خونت میبینی جلوش رو سوراخ کردن داخل میشی میبینی بعد از سه ماه هنوز بنا هست! دیگه من هم برای کم کردن استرس تو این 4.5روزی که هستند مسئولیت این کوچولو رو بعهده گرفتم..

ولی واقعا ازش ممنونم که اومد چون احساس کردم که چقدر مسائلی که برام بی اهمیتن مهمن و چیز هایی که برام مهمن بی اهمیت

بعد باهم رفتیم خرید(البته چون نمیتونستم مسئولیتش رو تنها قبول کنم با مامانم بودیم)دنبال این تابلوهایی که 3 تا حرکت تو 3 تا تابلو...کلی گشتیم من هیچ چی برای خودم پیدا نکردم عوضش این دختر خالم هر چی میدید می گفت من می خوام کلی هم چیز گیرش اومد...(توجه کردید چقدر ما آدما سخت میگیریم؟)

خلاصه یه 2 روز مهمون ما بود این کوچولو بعد هم رفت...اون جا رو خیلی بیشتر از این جا دوست داشت...بچه هنوز بزرگ نشده غرب زده شدهJ ولی این سری یه کم بهش خوش گذشت بود بهم قول داد که دوباره زود زود برگرده

دیگه چیز قابل عرضی نیست ...

فقط الان یه چیز یادم افتاد میخوام تعریف کنم...

4شنبه بود رفته بودیم که برای خونه ی جدیدمون یه سری وسیله بخریم...طرفهای سهروردی برای این فر و ماکروفر های تو کار

وقت برگشتن که رفتیم ماشین رو از تو پارکینگ برداریم دیدم کنار خیابون دارن CD میفروشن...اینقدر شلوغ بود دورش که خدا میدونه!بعد منم به زور شروع کردم به نگاه کردن و یه دفعه چشمم خورد به CD ای که چند وقت پیش تعریفش رو شنیده بودم(17again) خریدم دوباره چند قدم اومدیم جلوتر دیدم یه سری کتاب رو مثل همون CD ها ریختن تو خیابون ..یعنی بگم به جز صاحب کتابا هیچ کی دورش نبود!!!!!خود من هم سراغش نرفتم تازگی یه کتاب گرفتم (سمفونی مردگان) دیگه حتی حوصلم نیومد برم طرف کتاب فروشی!بیچاره هر کتابی که به دست من برسه...پدرش در میاد تا تمومش کنم! J

پی نوشت1:چقدر من تو این تابستون چیز ها یاد گرفتم!!

پی نوشت 2:دختر خالم هم دوباره رفت!خیلی ازش خوشم اومد ... یه لحظه گفتم کاشکه منم مثل اون فکر میکردم!

پی نوشت3:به ازای هر دقیقه عصبانیت 60 ثانیه شادی را از دست میدهید!(یه جور هایی شبیه بازی با کلمات نه؟)

پی نوشت4:مجددا از نظر های قشنگی که می دید ممنون

پی نوشت5:تازگی ها دارم یه ذره خودم رو توی آرامشی که دوست دارم سرگرم میکنم..

پی نوشت6:ماه رمضان نزدیک!!!!

پی نوشت 7:فعلا خداحافظ این سری آپم حرف تازه نداشت  میدونم فقط یه سری تجربه ی مهم بود!(شما میگید مهم نبود؟به نظرمن که خیلی مهم بودن این تجربه ها)

نوشته شده در جمعه 23 مرداد‌ماه سال 1388ساعت 03:27 ب.ظ توسط khanomi| نظرات (57)|

سلام...

اول از همه از نظرات قشنگ همتون متشکرم!!اگر هم گاهی وقت نکردم بیام تو وبتون سر بزنم معذرت  

می خوام ولی من همین جا هم نظرات همه رو جواب میدمJ

بالاخره اسباب کشی کردیم ..نمی دونم ولی فکر کنم هیچ کاری سخت تر از جابجایی نیست..کلا جابجایی  

هر چیزی تو این دنیا سخت...کلا به نظرم خیلی کار مسخره ایه یه عده خودشون رو می کشن یه سری اسباب رو از کلی طبقه با هزار بدبختی میارن پایین دوباره همون ها رو میبرن بالا!!!(البته با همون  

 

هزار بد بختی!)

 

داشتم همین جور وسایل هامو میچیدم یه کارتون تمام یادگاریهام و کاری دستی های چند سال پیشم رو  

 

گذاشته بودم یه پوشه ای فقط نوشته هام بود...یه نمایشنامست خودم نوشتم برای یه 3سال پیش بود اگه  

 

اشتباه نکنم! ...راجع به 2تا آدمک باید مینوشتیم که یکیشون شاد و اون یکی ناراحت بود...البته یه ذره  

 

تغیرش دادم اما داستان همونه

 

حوصله می خواد خوندنش برای همین گذاشتمش تو ادامه مطلب اگه خوندین خوشحال میشم نظرتون رو بگید..

 

تو این اسباب کشی نمیدونم چرا همه می خواستن اتاق منو بچینن !!من هم اصلا خوشم نمیاد اتاقم جز به  

 

سلیقه ی خودم به سلیقه ی هیچ کس دیگه باشه خیلی محترمانه ازشون خواستم باهم بریم اتاق بقیه رو  

 

بچینیم این  طور شد که کار اتاق من تازه تموم شد!

 

یه سری از نوشته هام بود که وقتی ناراحت بودم نوشته بودمشون...بیشترشون رو ریختم دور...اولش  

 

فکر کردم کار اشتباهی کردم هر چی بود خاطره هام بودن خوب...ولی بعدش دیگه خودمو راضی کردم  

 

کار درستی کردم.

  

کم کم خاطرات بدم از بین رفت!

 

خیلی دلم هوس شمال کرد...میگن هواش خوب نیست اما من می خوام برم سورتمه سوار شم چرا آدم هر  

 

کاری می خواد نمیتونه بکنه؟

 

رفته بودم مشهد چند وقت پیش .24 تیر بود!!تا 28...نشد خیلی برم زیارت همش توی صف موج های  

 

آ بی بودیم!!! Lیا تو راهه شاندیز . آرامگاه اینو اون... می خوام دوباره برم!!

 

اصلا دوست دارم یه چند روز کامل استراحت کنم مهم نیست کجا اصلا اتاق خودم بهترین جاست ولی  

 

وقت نیست اصلا...

 

 چرا آدم ها هر وقت هر چی می خوان نمی تونن همون موقع بدستش بیارن؟

 

ولی فکر کنم

 

جالبیه زندگی به همین دیگه هر وقت هر چی می خوای نیست هر وقت که اصلا بهش فکر نمی کنی بهش  

میرسی!این جالب نیست؟

 

پی نوشت1:ممنون از کتابهایی که معرفی کردید...کتاب ها همه از آثار معروف بودن من سعی می کنم تا  

آخر تابستون این چند تا رو بخونم...

 

پی نوشت 2:چرا آدم ها از هم توقع دارن؟؟باید چی کار کرد وقتی یکی از آدم توقع داشت!!!نمی دونم  

 

اصلا نمی دونم چرا این سئوال الان به ذهنم رسید ولی اگه کسی عقیده ای چیزی داره حتما بگه.

 

پی نوشت3: وقتی یه سیب گاز می زنی و یه کرم درسته می بینی ناراحت نشو ...

وقتی ناراحت بشو که یه سیب گاز می زنی و یه کرم نصفه می بینی ....

 

ا ین رو هم برای جنبه ی طنزش گذاشتم هم به نظرم جالب اومد...

 

پی نوشت4:یه یاد آوری از پست های قبل:خوشبختی فاصله ی یک مشکل تا مشکل بعدی است

 

پی نوشت 5:لطفا اگه وقت کردید نمایشنام رو بخونید نظرتون روبگید...

 

پی نوشت 6:می دونم این قالب حرصتون میده عوضش میکنم تا پست بعد! J

 

فعلا خداحافظ !!


ادامه مطلب

نوشته شده در شنبه 10 مرداد‌ماه سال 1388ساعت 09:52 ب.ظ توسط khanomi| نظرات (40)|

سلام!!خوبین؟خوشین؟سلامتین؟ 

میگم  من می خوام این دفعه پراکنده بنویسم...شما هم اگه خواستین همین جوری پراکنده نظرتون رو  

 

بدید...کلا بی نظمی خیلی حال میده...

 

زندگی چه قدر جالب نه؟؟؟جالب تر از ...نمی دونم ولی  جالب دیگه....می دونید از کی اینو فهمیدم..از  

 

وقتی این کتابرو خوندم.....The secret)) میدونید حالا چرا میگم جالب شده؟؟؟چون فهمیدم دنیام دست  

 

خودم...خود..خود...خودم..میگید نه امتحان کنید...به هر آن چه می خواهید فکر کنید...برای به دست  

 

آ وردنش سه مرحله رو باید طی کنید..

 

1:درخواست کردن 

2:باور کردن 

3:دریافت کردن 

به همین راحتی...این شیرین ترین بخش کتاب بود...با یه مقدار گشتن فیلمش هم گرفتم...اونم خوب  

 

بود..ولی کتابش بهتره..چون بعد ساخت فیلم نوشته شده.ثانیا شما تو فیلم همش حواستون میره به صحنه  

 

ها واتفاق ها..ولی کتاب رو ورق می زنید و با تمام وجود درک می کنید..اما اگه هم فیلم رو ببنید و هم  

 

کتاب رو بخونید خیلی خوب میشه

 

این از این کتابی که خوندم!

 

دوتا سریالم دیدم...(Friends) و (Super natural) اولیش که (دوستان) و دومیش هم (ماوراء طبیعه)

 

اولیش راجع به 6 تا دوست .3تا دختر 3تا پسر...خنده دار و جالب بود..بد نبود..از این طنز شبکه ی 3  

 

که پخش میشه  بهتر بود(البته از نظر من)...عالی نبود ولی...البته هر کی دیده میگه فوق العادست ولی  

 

من مخالفم...دومیش هم قشنگ بود...البته وحشتناک بود(ارواح و شیطان و این جور چیزا)..ولی اصلا  

 

ببینید چی ساخته بودن!!آخرش یه جوری تموم شد که تا یه هفته همین جور دپرس بودم..بعد ما فیلم  

 

میسازیم..انگار برای کودکان میسازیم..آخرش همه چیز به خوبی و خوشی تموم میشه..نمی گم بد من  

 

اصلا مخالف پایان تلخم ولی دیگه تا یه حدی!!اضافه کنم دیدن این سریال ها تا همین چند روز پیش  

 

وقتم  رو گرفت ولی خب فکر کنم می ارزید! 

پی نوشت1:این سری خیلی راجع به خودم ننوشتم ولی خیلی زود آپ می کنم به یه سبک دیگه

 

پی نوشت2:شما حیوان ها رو دوست دارید؟؟نمی دونم چرا برای من ارتباط برقرار کردن باهاشون این  

قدر سخته!!

 

پی نوشت3:داریم اسباب کشی می کنیم!!!خیلی سخت!باورم نمی شه قرار به یه اتاق دیگه عادت کنم....من این اتاقم رو خیلی دوست دارم!

 

پی نوشت4:چرا بهترین بودن این قدر سخته؟؟چرا هیچ کس نمی دونه بهترین آدم چه آدمیه؟؟شما میدونید؟حتما بهم بگید!

 

پی نوشت5:یه کتاب خونده بودم وقتی 8..9 سالم بود... تازگی ها حوس کردم دوباره بخونمش ...خیلی جالب بود به شما هم توصیه می کنم حتما بخونیدش...اسمش( در نیمه ی راه مسابقه )

 

پی نوشت6:یا رویاهات رو در حد تلاشت کن یا تلاشت رو در حد رویاهات!

 

پی نوشت7:راستی من قالب قبلیم رو عوض کردم می خوام یه دونه جدید بزارم ولی نمی دونم چرا این دفعه قالب رو که عوض می کنم همه ی نوشته هام میره!کسی می تونه کمک کنه؟

 

پی نوشت8:کتاب قشنگم اگه میشناسین لطفا معرفی کنیدJ

فعلا خداحافظ!!

نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد‌ماه سال 1388ساعت 11:07 ب.ظ توسط khanomi| نظرات (37)|

سلام!!  

 

بعد از یه مدت کوتاه(طولانی!) 

 

به یه دلیل کوچیک(نسبتا کوچیک، رو به بزرگ) 

 

غیبت داشتم!!مرسی از خیلی از دوستان که هی میومدن می گفتن زنده ای؟؟؟؟مرده ای؟؟چه میکنی؟؟؟ 

اینجانب اعلام میدارم فعلا به زندگی زیبا(خسته کننده ی)خود ادامه میدهم و تصمیم گرفتم دوباره آپ کنم.  

و طی یک عمل جالب تمام نظرات این مدت را پاک کردم!!!!!!!(ببخشید!)

حال فکر کنم باز هم مجبور به خواندن مطالب من باشید...البته تصمیم گرفتم یه ذره سبک نوشتم رو عوض کنم ....به هر حال دوباره آمدم و  چه خوش آمدم! 

 

میگید از چی بگم ؟؟؟؟از این مدتی که نبودم؟؟خیلی گفتن نداره یه مدتش اصلا دپ بودم بعدشم که به دنبال همون دپی تا مدتی خود را از اینترنت {...}محروم کردم!ولی باز پا به دنیای مجازی گذاشتم .. 

بچه ها تازگی ها یه کتابی به دستم رسیده به نام (راز) فکر کنم بیشترتون اسم این کتاب رو شنیده باشید یا اسم فیلمی به همین نام رو ...آخه یه فیلم هم با همین موضوع ساخته شده.. 

موضوعشم راجع به اینه که هر چی بخواین می تونید به دست بیارید و از این جور چیزا ... 

خیلی خوب می شد اگه شما هم نظرتون رو راجع به این نظر ها بگید ..یعنی من هنوز نمی تونم با این قانون کنار بیام ولی خیلی خوب میشه نظرتون رو بگید... 

 


 

پی نوشت 1:سخنان در پرانتز درست تر هستند!!به آن ها اطمینان کنید! 

 

پی نوشت 2: هرگز چیزی را که به آن علم نداری پیروی مکن!(این جمله ی صفحه ی اول همشهری جوان بود)

  

پی نوشت 3:تازگی ها کتاب و فیلم زیاد خوندم خیلی دوست دارم بعدا راجع به شون حرف بزنم 

 

انشا ا.. به زودی 

پی نوشت 3:چرا این قدر پی نوشتام کم شد؟؟!!!!! 

 

فعلا!

نوشته شده در سه‌شنبه 30 تیر‌ماه سال 1388ساعت 07:13 ب.ظ توسط khanomi| نظرات (15)|

یه مدت بود به خودم می گفتم خانمی زشته خجالت بکش چرا آپ نمی کنی؟ 

 

به هر حال این بار اومدم که بترکونم... 

 

خوب چه خبر عیدتون مبارک....چی کارا کردید عید؟ 

 

این عید برای من که خیلی متفاوت بود....اصلا یه جور دیگه بود... 

 

تعطیلات رو رفتم تایلند...جالب بود..می دونید خیلی هم عجیب بود....خیلی از فرهنگاشون  

 

خیلی  از کاراشون.. 

 

خوب من یه خلاصه ای از کل سفرم گذاشتم....اگه خواستید بخونید اگرم نه که هیچی... 

 

ولی می خواستم این دفعه راجع به این صحبت کنم که چرا ما همیشه از بهترین شکل انجام دادن  

کار ها تفره میریم؟واقعا شما میدونید؟ 

 

خوب شروع میکنیم: 

 

شب اول رفتیم فرودگاه امام برای تحویل دادن بار ها پدرمون در اومد....دستگاه خراب شده بود نصفه شبم هیچ کس نبود درستش کنه... 

 

یه نفر از اون عقب صف داد زد این چه وضعشه پرواز التحاد گرفتیم که  این قدر اذیت نشیم...بعد یکی از مسئولا جواب داد (پرواز هر جا می خوای باش این جا فرودگاه امام..!!!!! ) 

 

کارت پرواز هامون رو گرفتیم...یکی صندلی ۲۶....یکی ۳۲....دو نفر هم ۳۸ .!!!!!!!دیگه گفتیم از این جا تا ابوظبی ۲ساعت بیشتر راه نیست باید دوری هم رو تحمل کنیم... 

 

 

خیلی نشد  فرودگاه رو بگردیم باید پرواز رو عوض می کردیم.. 

 

خلاصههههههههههههههه...رسیدیم تایلند....شب بود...از همون اول که رسیدیم همشون شاد . مهربون و خوشحال بودن...دوباره تونستم وقتی با کسی چشم تو چشم می شم بهش لبخند بزنم....یه نوع احترامشون بران خیلی جالب بود ...دستشون رو می گرفتن جلوی صورتشون و خم میشدن و می گفتن(سونیکا!سنیکا(دقیقش رو نمی دونم..به معنای وقت بخیر و اینا بود)) 

 

اصلا هم خم شدن برای دیگری رو بد نمی دونستن...خلاصه پرواز تو بانکوک نشست هتل ما تو پاتایا بود... تو این فاصله زندگیشون رو دیدم...ولی یه چیز جالب دیگه موتور سوارا بودن..خیلی زیاد بودن  اکثرشون هم دختر جوان بودن ....روز اول رفتیم یه جزیره ای مرجان نامی...نمی دونم سریال لاست رو دیدید یا نه ولی جزیرش دقیقا مثل همون جزیره ی تو سریال بود(البته اون این جزیره نبودا..شبیه اون بود)

یه روزم رفتیم فیل سواری....خیلی باهال بود....خیلی به فیل احترام میزارن...ولی برای پول در اوردن ازش سواری هم میکشن...ولی کلا با حیوانات خوبن ... 

  

تو خود پاتایا کلی گشتیم ولی نمیشه خیلی توضیح داد...تفریحاش جالب بودن  خیلی جالب بودن.. 

 

به هر حال کار ما تمام شد و به بانکوک برگشتیم تا چند روزی هم آن جا باشیم... 

 

خیلی هتلش بهتر از ۲ تا هتل دیگه بود ...ولی بانکوک شهر شلوغیه...کثیف و ۱پر سر وصدا 

 

ولی یه شهر بازی  خیلی جالب داشت و با یه باغ وحش فوق العاده...توش کلی شو برگزار می شد(البته حیوانات) 

 

بعد با یه پرواز رفتیم فوکت...(لازم به ذکر همه ی صندلی ها کنار هم بود!!!)

  

فوکت خیلی هواش شرجی بود ولی از همه جا قشنگ تر بود.. 

 

تو پاتایا هتلش بزرگ بود ساحلم داشت...تو بانکوک فقط هتلش خیلی بزرگ بود..ولی تو فوکت ساحلش خیلی قشنگ بود...  

 

اونجا هم یک جا بود به نام(fanta sea show) اوده بودن یه سری از تاریخشون رو به نمایش گذاشته بودن....تاریخ و قدمتی که عمرا به پای ایران میرسید...ولی آن ها چه کرده بودن و ما چه کردیم؟؟؟؟؟؟ 

 

بعد با سه تا پرواز برگشتیم ایران یه چیز نزدیک 10.11 روز کل سفر طول کشید... 

 

تجربه ی خیلی خوبی بود اشنایی با آدم هایی که خیلی عجیب بودن...خیلی مهربون بودن..  

 

ما از ساعت 7 صبح بیدار می شدیم تا ساعت 10 شب بازم وقت نمی کردیم همه جا بریم.... 

 

این جا همه ی فامیل میشیم فکر میکنیم که 5شنبه جمعه کجا میشه رفت آخرشم به نتیجه نمیرسیم.. 

 


 

 

 پی نوشت ۱:همیشه در اوجی معین دیگر ابری نیست اگر آسمان دل ما ابری است قلب ما آنقدر که باید بالا نرفته! 

پی نوشت ۲:جای همتون خالی هفته ی پیش ۵شنبه ُ جمعه رفتیم اطراف دیزین...برفی اومد ....فوق العاده بود!!! این هفته هم دیشب رفتیم لواسون...بارون بود ...خیلی قشنگ بود!!!  

کلا هوا امسال قاطی کردهوونمی دونه کی باید بباره کی بتابه!!

پی نوشت ۳:قبل عید خیلی دلم گرفته بود نمی دونم چم شده بود اما به لطف داداش گرام و عید فوق العاده که گذشت همه چیز خوب شد.. 

پی نوشت۴: یه سری عکس از طبیعت تایلند بود  می خواستم بزارم تو ادامه مطلب ولی نشد...اگه کسی میتونه کمکم کنه !!!کمک می خوااااااااااااااااااام!!!

پی نوشت ۵:تموم شد دیگه حرفی ندارم...هر جا هستید خوش و سالم و تندرست باشید ...

نوشته شده در سه‌شنبه 25 فروردین‌ماه سال 1388ساعت 04:09 ب.ظ توسط khanomi| نظرات (14)|

  1    2    3  >>

قالب وبلاگ : فقط بهاربیست